تبليغاتX
روشنفکر مسلمان
برادرت در دین یا برابرت در آفرینش

چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست

سخن شناس نه ای جان من، خطا اینجاست

سرم به دنیی و عقبی فرو نمی آید

تبارک الله از این فتنه ها که در سرِ ماست

در اندرون ِ من ِ خسته دل ندانم کیست  

که من خموشم و او در فغان و در غوغاست

دلم ز پرده برون شد ، کجایی ای مطرب؟

بنال هان ، که از این پرده کار ِ ما به نواست

مرا به کار ِ جهان هرگز التفات نبود

رخ تو در نظر من چنین خوشش آراست

نخفته ام به خیالی که می پزد دل من

خمار صد شبه دارم ، شراب خانه کجاست؟

چنین که صومعه آلوده شد ز خون دلم

گَرَم به باده بشویید ، حق به دست شماست

از آن به دیر مغانم عزیز می دارند

 که آتشی که نمیرد ، همیشه در دل ماست

چه ساز بود که در پرده میزد آن مطرب؟

 که رفت عمر و هنوزم دِماغ ، پر ز هواست

ندای ِ عشق تو دیشب در اندرون دادند

فضای سینه ی حافظ هنوز پر ز صداست

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت   توسط مصطفی التجائی | 

ما ز ياران چشم ياری داشتيم

خود غلط بود، آنچه می‌پنداشتيم

 

تا درخت دوستی برگی دهد

حاليا رفتيم و تخمی کاشتيم

 

گفتگو آيين درويشی نبود

ورنه با تو ماجراها داشتيم

 

گلبن حسنت نه خود شد دلفروز

ما دم همت بر او بگماشتيم

 

شيوه چشمت فريب جنگ داشت

ما ندانستيم و صلح انگاشتيم

 

نکته ها رفت و شکايت کس نکرد

جانب حرمت فرو نگذاشتيم

 

گفت خود دادی به ما دل حافظا

ما محصل بر کسی نگماشتيم
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت   توسط مصطفی التجائی | 

یا تو زیباتر شدی، یا چشام بارونیه
این قفس بازه ولی قلبه من زندونیه
من پشیمون میکنم جاده رو از رفتنت
تو نباشی میپره عطرتم از پیرهنت

....
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت   توسط مصطفی التجائی | 

قلبت که مي‌زند، سر من درد مي‌کند

اين روزها سراسر من درد مي‌کند

قلبت که ... نيمه‌ي چپ من تير مي‌کشد

تب کرده، نيم ديگر من درد مي‌کند

تحريک مي‌کند عصب چشم‌هايم را

چشمي که در برابر من درد مي‌کند

شايد تو وصله‌ي تن من نيستي، چقدر

جاي تو روي پيکر من درد مي‌کند

هي سعي مي‌کنم که تو را کيميا کنم

هي دست‌هاي مس‌گر من درد مي‌کند

دير است پس چرا متولد نمي‌شوي؟!

شعر تو روي دفتر من درد مي‌کند


چند وقت بود ننوشته بودم.اين شعرو ديدم.خوشم اومد گفتم بنويسمش شايد شما هم دوست داشتين.


+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت   توسط مصطفی التجائی | 
هرچند چراغهای روشن و فروزان علما و فرزانگان، ما را از افتادن در پرتگاه ذلالت نجات داد اما...

اما راه دراز و پرتگاهها بسیارند

اگر امروز اسلام در ایران سیلی بخورددیگر...

 تا قرنها نمی تواند سر خود را بلند کند.

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت   توسط مصطفی التجائی | 
یه جمله ای دیدم حیفم اومد نگم،از دیشب تا حالا دارم بهش فکر میکنم:

1170 ساله یه پیامبر داره دنبال 313 تا مرد میگرده هنوز پیدا نکرده!!!

ادعای مردیمون هم میشه.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت   توسط مصطفی التجائی | 
گیرم که در باورتان به خاک نشسته ام

و ساقه های جوانم از ضربه های تبرهایتان زخم دان است

با ریشه چه میکنید؟

گیرم که بر سر این بام بنشسته بر کمین پرنده ای

پرواز را علامت ممنوع میزنید

با جوجه های نشسته در آشیانه چه میکنید؟

گیرم که میزنید.گیرم که میبرید.گیرم که میکشید.

با رویش ناگذار جوانه ها چه میکنید؟

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت   توسط مصطفی التجائی | 
ساکنان دریا پس از مدتی صدای امواج را نمیشنوند. چه تلخ است قصه ی عادت.
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت   توسط مصطفی التجائی | 
سارتر میگه:  آزادی همان جنگیدن در راه آزادی است، ما هیچگاه به اندازه دوران تسلط فاشیسم آزاد نبودیم.
 شاملو: هرگز کسی اینچنین فجیع به کشتن خویش برنخاست که من به زندگی نشستم!!
+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت   توسط مصطفی التجائی | 

Love one another , but make not a bond of love; let it rather be moving sea between the shores of yours soul

Sing and dance together and be joyous , but let each one of you be alone

 Even as the string of a lute are alone though they quiver with the same music

Give your hearts, but not into each other's keeping for only the hand of life can contain your hearts

And stand together yet not too near together, for the pillars of the temple stand apart, and the oak tree and the cypress grow not in each other's shadow  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت   توسط مصطفی التجائی |